63خرج دادم. از اوضاع آذربايجان و سالهاى پس از استقلال پرسيدم. گفت:
چيزى نمىداند. حدس زدم كه حال و حوصلۀ بحث ندارد و يا شايد هم نمىخواهد وارد مقولات سياسى بشود. هنوز نتيجهاى از صحبت هايم نگرفته بودم. بايد كمكم و با حوصله علاقۀ او را جلب مىكردم و به حرفش مىگرفتم. پرسيدم: «مىدونى كه مردم بوسنى مسلمون هستن و ما بايد به اونها كمك كنيم؟»
گفت: «بله. مىدونم. ملّت ما تا حالا بيشتر از همۀ مسلموناى جهان به مردم بوسنى كمك كردن.»
بعد چپچپ نگاهم كرد و گفت: «شما مردم تركيه چى؟ آيا تا به حال كمكى كردهايد؟»
انگار كه عوضى شنيده بودم. كلّهام سوت كشيد. با تعجّب پرسيدم:
«مگه شما ايرانى هستين؟»
گفت: «مگه نگفته بودم. از آذربايجان ايرانم. از شهرستان اهر!» تازه دوزارىام افتاد. حسابى خيط كاشته بودم. انگار پيرمرد هم بو برده بود زدهام توى اوت! با او خداحافظى خشكى كردم و رفتم به طرف چاه زمزم.
آبى به سر و صورتم زدم و كنار پلهها ايستادم. دقايقى بعد جلال و علوى آمدند. جلال گفت: «مىدونى برنامۀ بعدى چيه؟»
مبهوت نگاهش كردم. گفتم: «نه!»
گفت: «زبون مَبون بلدى؟»
گفتم: «اگه منظورت زبون عربى، يا انگليسيه، خيالتون راحت باشد، ما توى زبون مادرىمون هم مشكل داريم.»