62«حاج محسنآقا معاون شهردار هستن!»
هر سه خنديديم. بعد علوى را معرفى كرد. گفت از برادران آزاده است كه هفت سال در زندانهاى عراق اسير بوده. آثار رنج و شكنجه در چهرۀ سياهچردهاش آشكارتر شد.
وارد مسجدالحرام شديم. موقع طواف مستحبّى آنها را گم كردم.
آمدم پشت مقامِ ابراهيم. دو ركعت نماز خواندم. بعد نشستم و به اطرافم چشم دوختم. چشمم به يك گروه زائر تركيهاى افتاد كه توى يك صف جلوى من نشسته بودند.
زائرين تركيه را مىشد از لباس فرمشان شناخت. همگى لباسهاى كرمرنگ يكدست پوشيده بودند. فكرى به سرم زد. زبان تركى زبان مادرىام بود. پس مىتوانستم با آنها صحبت كنم. از حال و احوالشان بپرسم و به قول حاجآقاى طلوعى مسائل جهان اسلام را با آنها در ميان بگذارم.
از جا بلند شدم. كنار پيرمردى نشستم. موهايش يك دست سفيد بود و پيراهنى هم به رنگ موهايش به تن داشت. تعجب كردم كه لباس فرم تنش نبود. امّا قيافهاش داد مىزد كه ترك است. به زبان تركى سلام و احوالپرسى كردم. پرسيدم كه ترك كجاست؟ گفت كه از آذربايجان است. عجب نبود كه همۀ حرفهايش را مىفهميدم. شنيده بودم كه تركهاى جمهورى آذربايجان مثل آذريهاى خودمان حرف مىزنند. صحبت را كشاندم به مسألۀ بوسنى. انگار تمايل چندانى به حرف زدن نداشت.
تسبيح سفيدش را به دست گرفته بود و ذكر مىخواند. امّا من سماجت به