56نيست خودشان را به زحمت بيندازند. يكى از آنها كه منظورم را فهميده بود، مهربانانه سرش را تكان داد گفت: «لا... لا اخى...»
چيزهاى ديگرى هم گفت كه متوجّه نشدم. با آمدن نيروهاى كمكى كار با سرعت به پايان رسيد. يكى از آنها ظرف خرما را از دست زنى گرفت و به ما تعارف كرد.
بعد كوچه را آبپاشى كرديم. با همسايههايمان دست داديم و برگشتيم هتل. وقتى قضيه را براى جلال شرح دادم، تعجّب كرد. سينهام را جلو دادم و گفتم: «وقتى معاونى مثل من دارى، جاى تعجب نداره.»
همه زدند زير خنده!