57
10
شب بود، دور هم نشسته بوديم و گپ مىزديم. بساط چاى و ميوه هم پهن بود، با يك بشقاب پسته كه يكى از هماتاقيها از ايران آورده بود.
هر كسى چيزى مىگفت، قصهاى و يا خاطرهاى نقل مىشد و گاهى هم لطيفهاى لبها را به خنده باز مىكرد. هواى اتاق مطبوع و خنك بود. رضا داشت خاطرهاى نقل مىكرد كه ناصرى دو عطسۀ پياپى زد. گفتم:
«عافيت باشه.»
پيش از اينكه چيزى بگويد، عطسههاى سوم و چهارم و بعد از مكث كوتاهى عطسۀ پنجم چشمهايش را به اشك نشاند. همه متوجّه او شدند.
صداى خندۀ بچهها بلند شد. ناصرى سرش را بلند كرد و چشم به كولر دوخت. بعد از جا برخاست، و كولر را خاموش كرد و نشست. رضا اعتراض كرد و گفت: «چرا كولر را خاموش كردى. مىخواى از گرما هلاك بشيم.»
منتظر جواب نشد. كولر را روشن كرد و نشست. ناصرى عطسه