55مىكرد من با حسرت به آنها نگاه مىكردم.
بعد از نماز برگشتيم به هتل، صبحانه را كه خورديم جلال بسيج عمومى داد. نمايندگان اتاقها را جمع كرد و گفت: «امروز جمعه است و وقت نظافت عموميه! به غير از پيرمردها و پيرزنها همه بايد دست به دست هم بديم و اينجا رو تميز و مرتب كنيم.»
بعد رو به من گفت: «تو هم بعد از اين معاون شهردار هستى.»
يكّه خوردم. گفتم: «من؟»
گفت: «بله، تو. مسئوليّت نظافت بيرون از هتل به عهدۀ اكيپ توست.»
با تعجّب نگاهش كردم. بيرون از هتل چه ربطى به ما داشت. وقتى پرسيدم، جواب داد: «محوطۀ باز جنب هتل، محل جمعآورى زباله است.
بعضىها زبالههاشونو بيرون از بشكههايى كه اونجاست مىريزن. اين كار سبب جمعشدن مگس و حشرات مختلف شده، بوى گندش هم زائرين اتاقهاى مجاور رو ناراحت مىكنه. ما بايد اين زبالهها رو جمع كنيم، توى بشكهها بريزيم و سرپوشى هم روش بذاريم.»
با نمايندگان تعدادى از اتاقها صبحت كردم. قرار شده از هر اتاق يك نفر انتخاب شود. جارو و خاكانداز را برداشتيم و كار را شروع كرديم. زبالهها بدجورى پخشوپلا بودند. بوى بدى هم مىداد. همينطور مشغول كار بوديم كه تعدادى از همسايههاى عرب از خانههايشان بيرون آمدند. برّوبرّ نگاهمان كردند. بعد چند نفرى از مردم جارو به دست به ما نزديك شدند. جلو رفتم تا با زبان بينالمللى با آنها حالى كنم كه احتياجى