54به عنوان شهردار انتخاب شود. ولى به خاطر عدم شناخت لازم زائران از يكديگر، رأىگيرى انجام نشد و همگى پيشنهاد دادند كه بازرس كاروان ، يعنى جلال به عنوان شهردار انتخاب شود.
جلال با اين كار مخالف بود و مىگفت وظايف ديگرى دارد كه آنها هم مهم هستند. بالاخره با اصرار حاجآقا طلوعى و حاجآقا اميرى جلال به عنوان شهردار انتخاب شد. در پايان حاجآقا اميرى پاكت شكلات را بين همه تقسيم كرد.
صبح با جلال رفتيم حرم. غلغله بود. طواف مستحبى را به سختى انجام داديم. هر چه كردم دستم به حَجَرالاسود نرسيد. با مكافات دو ركعت نماز در حِجْر اسماعيل خوانديم و برگشتيم عقب. كنار چاه زمزم، بين چند سياهپوست نيجريهاى نشستيم. از قيافههايمان حدس زدند كه ايرانى هستيم. بغلدستىام خواست مطمئن شود. با دست اشارهاى كرد و پرسيد:
«ايران؟»
گفتم: «بله! ايران.»
چهرهاش به لبخند باز شد و گفت: «ايران! آيتاللّٰه خمينى.»
سرم را تكان دادم. دستش را جلو آورد و دستم را به گرمى فشرد.
چند بار اسم امام را بر زبان آورد و به زبان محلى خودشان چيزهايى گفت. اين اولين تماس من با يك زائر خارجى بود. دلم مىخواست با او صحبت كنم. اما مشكل زبان اجازه نمىداد. خودم را سرزنش كردم كه چرا زبان عربى يا انگليسى نمىدانم. جلال با بغلدستىاش به عربى صحبت