124محوطۀ بيمارستان، تابلوى بعثه را ديدم، ولى نمىدانستم كه بايد از كدام سو به درون آن وارد شوم. دور تا دور محوطۀ وسيعى كه بعثه در آن قرار داشت، با چادر محصور بود. راهها به وسيلۀ شرطهها به شدت كنترل مىشد و با ارعابى كه ايجاد كرده بودند، مانع از عبور و مرور مردم و ورود حجاج بداخل محوطه مىشدند.
بالأخره يكى از راهها را انتخاب كردم و بىاعتنا به شرطهها خود را به محوطۀ بعثه رساندم و به سوى صدا رفتم. مردم، كه بيشتر حجاج ايرانى بودند، با شور و حماسه شعار مىدادند. حالا ديگر اين برو بچههاى بعثه بودند كه اجازۀ نزديكتر شدن نمىدادند.
بالأخره از ميان آنها هم گذشتم و به نزديك تريبون رسيدم. برنامه با شعارهاى برائت و پيام مقام معظم رهبرى و سپس قطعنامۀ مراسم برائت برگزار شد و مراسم از سال گذشته كه در صدا و سيما و رسانهها منعكس شده بود، پر شكوهتر مىنمود و من نگران از اينكه اطالۀ مراسم، باعث درگيرى شديد شود؛ نظير آنچه در سال 66 اتفاق افتاد! امّا الحمد للّٰهبه خير گذشت و مراسم با شكوه و آرامش به اتمام رسيد.
پس از پايان مراسم، به سمت بيمارستان حركت كردم. ظهر شده بود و حالا وقوف در عرفات آغاز مىشد. به چادر برگشتم.
نماز جماعت برگزار گرديد و سپس ناهار، كه البته در گرماى عرفات و زير چادرهايى كه گرما را چند برابر مىكرد، بدون اشتها صرف شد. تا ناهار خورديم ساعت حوالى دو شده بود و بايد براى تحويل