123تجهيزات كافى، در حد احداث يك بيمارستان صحرايى با حدود 50 تختخواب، ساختمان مذكور را نيز در اختيار گرفته و آن را به درمانگاه سرپايى خود تبديل كرده است.
ساعت 12 نيمه شب، كشيك درمانگاه را تحويل گرفتم.
بسيارى از حجاج هنوز نيامدهاند و به همين خاطر، مراجعات ما هم هنوز به اوج خود نرسيده، فرصتى است تا در اين فاصله با قرآن مشغول شوم و تأخيرات چند روز اخير را جبران كنم.
از نيمه شب تا صبح، مريض زيادى مراجعه نكرده، ولى بيدارى، حس و حالم را گرفته است. پس از نماز صبح، تعداد بيماران بيشتر شد و تا ساعت هشت صبح كه كشيك را تحويل مىدادم به حالت ازدحام رسيد.
مراسم برائت از مشركين
حالم اصلاً مساعد نبود. داخل چادر محل استراحت رفتم و گوشهاى افتادم. چادر شلوغ و پرازدحام بود و گرما بيداد مىكرد! ميان خواب و بيدارى، همينقدر متوجه بودم كه گرما اجازۀ خواب نمىدهد و خستگى مجال بيدارى!
چندان متوجه گذر زمان نبودم كه صداى «اللّٰه اكبر» و «مرگ بر آمريكا» از خواب بيدارم كرد. از چادر به بيرون آمدم و صداى مكبّر نماز جمعۀ تهران (آقاى مرتضايىفر) را شناختم. ساعت حدود 10/5 صبح بود. به سمت صدا حركت كردم. در بيرون از