97ترسهاى شخصى و مسائل بچههاى كاروان تا همين لحظه قابل تحمّل بود. اگرچه در تمامى اعمال اشك مجال نداده بود، ولى وقتى اعمال تمام شد؛ انگار توان من هم تمام شد.
به گوشهاى دور از چشم همسفران رفتم و گريستم. گريۀ شوق، گريۀ آرامش، گريۀ ترس و نمىدانم چند نوع اشك ديگر بر سنگفرش مسجد الحرام ريختم. كمى كه آرامتر شدم، برخاستم و داخل حِجر اسماعيل رفتم. چندين نماز كه احساس دَين مىكردم براى آنانكه سفارش كرده بودند؛ در زير ناوردان طلا خواندم. و تا قبل از اذانهاى نافلۀ شب و نافلۀ صبح و نماز صبح و يا بينابين آنها، خود را از قيد تعهّداتم نسبت به آنان كه التماس دعا داشتند خلاص كردم.
نخستين نماز جماعتِ صبح را در مكه با ناباورى، روبهروى خانۀ كعبه بهجا آوردم. نمازى در محور عالم كون و مكان. نمازى با لباس احرام. نمازى با همۀ وجود.
نمازى با تمامى اخلاص. نمازى كه چندين شكرانه به همراه داشت. از دست وزبانِ كه برآيد كز عهدۀ شكرش به درآيد
نماز كه تمام شد، فرصتى بود تا خانۀ كعبه را در آغوش بگيرم. در مقابل هر ركن خانۀ خدا به مسائل خاص آن ركن بپردازم و با ياد لحظات شكافتن خانه و عظمت على عليه السلام تبرّك جويم. بوى خوش على مشامم را نوازش مىداد. خدايا ! به اين سنگ سياه چه شوكتى عطا كردى،