83صرف صبحانه، كاروان جهت زيارتِ دوره و باز ديد از مكانهاى تاريخى مدينه حركت كند. لذا پس از نماز صبح به هتل بازگشتيم. از صبحانه معاف بودم. اتوبوس حركت كرد. بازديدها آغاز شد. در كوه احد ايستاده خوابم برد.
هماتاقىام زير بغلم را گرفت و نگذاشت زمين بيفتم. از بازديد آن روز خاطرۀ زيادى ندارم. اين بدان معنى نيست كه خاطراتى از مسجد قبلتين يا مساجد سبعه به همراه نداشته باشم. قبل از ظهر به هتل بازگشتيم. ديگر توان بيدار ماندن نداشتم. به رختخواب رفتم و وقتى چشم گشودم كه مؤذن براى نماز عصر دعوت مىكرد. نماز ظهر جمعه مدينه را از دست داده بودم. اين اولين خواب در مدينه بود.
پيشنماز مسجدالنبى در دوّمين ركعت نماز مغرب، پس از سورۀ مباركۀ حمد، سورۀ «إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ...» را خواند. چه خوش گذشت بر وجودم. چه زيبا بود. چه الهى بود. ياد مادر افتادم كه وقتى در سر سفرۀ افطارى با خندۀ مهربانش، آب گرم را به طرفمان مىآورد، سؤال هميشگىاش را مطرح مىكرد؛ «إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ...» را خواندهايد؟ خدايا شكرت، چه لحظات ملكوتىاى نصيبم كردى. در همين ساعات غروب و مغرب، تلفن منزل زنگ زد. قائم مقام دانشگاه بود؛ رفاقتى داشتيم. اسم كوچكم را صدا كرد و گفت حاج آقا فريدون، لطفاً شنبه صبح فتوكپى شناسنامهتان را به دانشگاه لطف كنيد. هيأت رئيسۀ دانشگاه در ازاى زحمتى كه براى برگزارى همايش دانشجويى كشيدهاى، يك مكه