51بىجهت نيست كه اولياى خدا و صاحبان معرفت،هنگام لبيك گفتن، هراس و خشيتى عجيب پيدا مىكردند.راستى كه اهل گناه بودن و لبيك گفتن، گستاخى است.
ولبيك گفتن و استمرار در گناه پرده درى است.
اخلاص، با «ريا» ناسازگار است، و خود پرستى و هوا خواهى، با خدا پرستى.
مگر مىتوان ريا كارانه به مقام مخلصين رسيد؟ به حريم قرب خدا كسى، زِرَه ريا، ننهاده پانرسى به قرب خدا اگر، نشود دلت برى از ريا تو كه مستى از مىِخود سرى،تو كه گشتهاى ز خدا، برى،ز چه نام قربِ خدا برى؟ تو كجا و قرب خدا كجا؟آنكه «خدا» را مىجويد، بايد «خود» را فراموش كند و نفس را قربانى نمايد تا به حريم عبوديت راه يابد، بايد جامۀ خود خواهى و نفس پرستى را بيرون آورد و رداى بندگى وتسليم بر دوش افكند و خانۀ دل را از اغيار، خالى كند. و...حج، يعنى همين.
اين سفر، بهانهاى براى يافتن يار است و زمينهاى براى رسيدن به خدا.
«... حاجى احرام دگربند، ببين يار كجاست؟» چه غافلند آنانكه در خانۀ خدا، با صاحبخانه بيگانهاند!