43كرامتهاى مدفون در خاك، اين سند مظلوميّت حق، اين تجسم اشكها و دردها و داغهاى شيعه در طول تاريخ، اين خانۀ غم و ماتم، اين آشيان دلهاى سوخته و پرستوهاى پرشكسته، اين بقعۀ مقدس، ولى بىسايبان، براى ما معناى ديگرى دارد.
شهداى احد، مسجد قبا، ذوقبلتين، بيت الأحزان بىنشان و ويران، محلّۀ خراب شدۀ «بنى هاشم»، خانۀ فاطمه، محراب تهجّد، منبر و محراب پيامبر، ستون توبه و حنّانه، صُفّه و روضه، همه و همه را مىگذارى و مىروى. امّا، دل كندن، بسى مشكل است.
روزهاى اقامت در مدينه، ما را به تاريخ «صدر اسلام» مىبرد.
گريههاى بقيع، رنجهاى «اهل بيت» را در خاطرها تجديد مىكند.
نخلهاى شكسته وخشكيدۀ مدينه، نجواها و نيايشهاى على عليه السلام را به ياد مىآورد.
امّا... چارهاى نيست. بايد با مدينه و آثارش، مساجدش، مزارهايش، بقيع و حرمش، خداحافظى كرد و دعوت ابراهيم و خداى ابراهيم را «لبّيك» گفت.
مىروى، ولى دلت آكنده از غمهاى مدينه است، اشكها امان نمىدهد.
آيا بازهم «مدينه» را خواهى ديد؟