44اى خدا!... اميدمان را نا اميد مكن. ما، دلبستۀ اين آب و خاكيم.
ما، از اوّل هم، «اهل مدينه» بودهايم. دلمان گواهى مىدهد، احساسمان با اين سرزمين گره خورده است.
يا فاطمة الزهرا... مىرويم، اما دريغ كه مزار پنهانت را نيافتيم. ولى دل هر يك از ما مزار توست. تو در قلب سوختۀ مايى.
از اين پس، ما هر جا كه برويم، آنجا را «مدينه» مىبينيم.
اى مدينه!... «الوداع»! باز هم ما را بخوان، تا با اشتياقى بيشتر به سويت بشتابيم.