91لاهيجى به خانۀ آقا رفت،جمعيت بسيار بود،زارع به تواضع تمام سلام كرد و كنار در اتاق نشست و پس از چند دقيقه برخاست و به خانه برگشت.زن پرسيد:به خدمت آقا رفتى؟ جواب داد:بلى،خدمت آقا رسيدم.گفت:خوب چه گفتى؟ گفت:هيچ حرفى نداشتم.زن گفت:
عجب مرد نادانى هستى! مىخواستى صحبتى بكنى؛مگر زبان نداشتى؟ مرد گفت:خوب اين دفعه مىروم،صحبت مىكنم.
فردا لاهيجى باز به خانۀ آقا رفت؛اما اين بار كفشها را كند وزير بغل گذاشت و يكراست به بالاى اتاق رفت و دست راست شيخ الاسلام دو زانو نشست.حاضران مجلس همه به زارع لاهيجى كه در صدر مجلس جا گرفته بود،نگاه مىكردند.
زارع سربهگوش شيخالاسلام برد وبه زبانلاهيجىگفت:خوج خوينى؟
(گلابى جنگلى مىخورى؟)
شيخ الاسلام نگاهى به زارع كرد و اين پرسش را تعارف سادۀ محبتآميزى پنداشت و براى آن كه دل مرد عامى را نشكند،پرسيد:
داينى؟ (دارى؟)
لاهيجى گفت:نه،گپ زمه (نه،دارم صحبت مىكنم). 1
صلاح در چيست؟
حاج شيخ عبدالرحيم مجتهد شوشترى هم زمان با محقق انصارى رحمه الله با نياز فوق العاده به حرم حضرت عباس عليه السلام مشرف شد و عرضه داشت:يا ابا الفضل! من تو را وسيله قرار مىدهم تا از خدا بخواهى سه حاجت و خواستۀ مرا جامۀ عمل بپوشاند.