90به دنبالم فرستاد و نزد او رفتم ديدم نزديك در خانهاش ايستاده است و بعد از سلام و احوال پرسى گفت:من قصد تشرف به خانۀ خدا را دارم.تو هم همراه من مىآيى؟ گفتم:بلى،مانعى نيست.
ميرزا صورتى را كه وسايل مورد نياز در آن نوشته شده بود همراه با چند درهم به من داد و گفت:اين وسايل را تهيه كن و براى سفر حج آماده شو.پس از خريدن اجناس و رسيدگى به امور خود،همراه ايشان به حج مشرف شدم.پس از بازگشت از حج تازه به ياد خواب مادرم افتادم.از آن به بعد مقام ميرزا در نزد من بسيار ارجمندتر و بزرگ تر از قبل شد. 1
آبى خنك و شيرين
مرحوم الهى قمشهاى سالى به سفر حج مشرف شده بود.در صحرا تشنگى بروى غلبه مىكند و امان از او مىربايد.رو به آسمان كرده، مىگويد:خدايا آبى برسان.ناگاه سيدى پديدار مىشود و ظرف آبى بديشان مىدهد.مرحوم الهى قمشهاى تعريف مىكرده كه:آبى به اين شيرينى و خنكى نخورده بودم.وقتى سيراب شدم،آن سيد بقيه آب را به سرو رويم ريخت؛زمانى كه سر بلند كردم ديدم نيست. 2
حاجى خوش برخورد و متواضع
شيخ الاسلام لاهيجان از حج برگشته بود.مردم دسته به دسته به زيارت او مىرفتند و كسب فيض مىكردند.زن زارع لاهيجى هم به شوهرش گفت:تو به خدمت آقا نمىروى؟