208شود؛چون آتش در سنگ مكمون است و چون درّ در صدف مكنون.
چون عيان شود،در اركان وجود پنهان شود و جان بسوزد.درد عشق بىدرمان است و بيابان عشق بىپايان. 1
پير زن حاجى
عارفى گويد:سالى از سالها به حجّ مىرفتم.آن جا كه وداعگاه بود، زنى را ديدم پير و ضعيف كه بر چهار پايى ضعيف نشسته بود.مردم گرد او در آمده و مىگفتند:برگرد كه خداى تو را رحمت كند،راهى سخت است و تو بس ضعيفى و چهار پايت خوب نيست.
او مىگفت:نه چنان آمدهام كه برگردم.من نيز گفتم:برگرد كه تو را مصلحت نيست بىساز و برگ در باديه رفتن.به من نيز همان جواب را داد.رفتيم،چون به ميان صحرا رسيد،آن چهار پاى او بماند و حركت نكرد.مردم همه بگذشتند و او را رها كردند.من نيز خواستم بگذرم كه اين خبر يادم آمد كه رسول عليه السلام فرمودهاند:«مؤمن احقّ به مؤمن است از پدر و مادرش.چون گرسنه ماند طعامش بدهد و چون برهنه بود،لباس بپوشاند و اگر ترسان بود او را ايمن گرداند و اگر مريض شد،عيادتش كند و اگر مرد به تشيع جنازهاش برود».
باز ايستادم و به او گفتم:نه تو را گفتم كه ميا كه راه سخت است و چهار پايت ضعيف؟ گوش به حرفم ندادى.
سر به سوى آسمان كرد و گفت:بار خدايا! نه در خانۀ خودم رها كردى، نه به خانۀ خود مرا رساندى؟ به عزت و جلال تو كه اگر ديگرى اين كارى كه تو كردى مىكرد،شكايت از او جز به تو نمىكردم.