209هنوز اين سخن را تمام نگفته بود كه شخصى را ديدم از گوشۀ بيابان نزد وى آمد،زمام ناقهاى تيز رو به دست گرفته بود،ناقه را خوابانيد و او را بر آن نشاند و چون باد از پيش من بجست.ديگر بار او را نديدم تا به طوافگاه رسيدم،او را ديدم،گفتم:براى خداى كه با تو آن كرامت را كرد، بگو كه كيستى؟
گفت:من دختر زادۀ فضّه خادمۀ فاطمۀ زهرا عليها السلام هستم و اين نه منزلت من،بلكه مولا و صاحب و خداى من است كه خداوند لطيف با من ضعيف آن كند كه تو ديدى. 1