207دستبند را در دست خويش نديدم.گفتم:چگونه مىشود كه يادگار مادرم را نمىبينم.حور جنّت گفت:از آن مپرس،همين فرستادى و همين را برايت باز پس دادند.هرچه فرستاده بودى همان را باز اين جا نزدت آورديم.اگر در دنيا همۀ آنچه كه هست از آن تو باشد،هر چه از آن به اينجا فرستى،همان برايت مىرسد. 1
آتش بلا
عطاف گفت:روزى گرد كعبۀ معظّمه طواف مىكردم و با هواى نفس مصاف مىنمودم كه آواز بانويى به گوش من آمد كه مىگفت:
«يا مالك يوم الدين والقضاء وخالق الأرض والسماء،إرحم أهل الهوى واستقلهم من عظيم البلاء انّك سميع الدعاء».
عطاف گفت:
در وى نگريستم او را ديدم در حسن بر صفتى كه چشم جادوش به ناوك غمزه،جگر اصفيا خستى و عنبر گيسويش دام هوا بر پاى وقت اوليا بستى.به او گفتم:اى لطيفۀ يزدانى و اى سرمايۀ حيات! از خداى،شرم ندارى كه پرده از پيش اسرار بردارى،خصوصاً در چنين جايگاه با عظمت و در چنين بارگاه با هيبت؟
گفت:إليك عنّي يا عطاف! تو را كه آتش بلا نسوخته است؛بلكه اين آتش در كانون دلت نيفروخته است،از اين سر چه خبر و از اين معنا چه اثر؟
گفتم:حبّ چيست؟ گفت:عشق از آن عيانتر است كه به قول عيان