206كرده به مجلس ابوسعيد وارد شدند.
گفتند:از راه حجّ برگشتهايم.دزد بر كاروان ما زده،آنچه داشتيم از ما به غارت بردند.اينك ما بىزاد و توشهايم.
ابوسعيد گفت:تخميناً مال شما چقدر بوده است كه عدهاى ناسپاس آن را به غارت بردند؟ گفتند:هر چه بوده بردند،ده هزار هم باشد،باز نخواهد گشت.
خواجه بو سعيد گفت:كيست در اين ميان نيكى كند و به اينان ره توشه همى دهد و شمعى برافروزد و آنچه از ايشان بردهاند باز دهد؟
زنى از گوشهاى آواز داد كه اى شيخ! من اين تاوان خواهم داد.همه در شگفت شدند و به ثناگويىاش پرداختند.
رفت و صندوقچهاى باز آورد،هر چه زر و زرينه داشت به همراه آورده و تحويل خواجه داد.خواجه سه روز و سه شب آن را نزد خود نگه داشت،گفت:شايد او پشيمان گردد.اينكه بيست دينار زر نيست؛بلكه هر يكى بيست دينار است.بعد از سه روز آن زن نزد بوسعيد آمد و دستبند خويش در حضور ايشان گذاشت،به خواجه گفت:اى به حق پشت و پناه! آن زر بهر چه نگهداشتهاى؟ گفت:من چيزى از كسى نديدم،فقط از پشيمانىات هراسيدم.
گفت:معاذاللّٰه! اين گونه مينديش.اينها را به آنان ده و ديگر چيزى مگوى و اين دستبند مرا نيز بر آنها بيفزا و بر آنان ببخش تا به كلّى گردنم آزاد گردد و تعهدم كامل شود.سپس گفت:اى نامدار! اين دستبند از مادرم به يادگار بود،آن همه زرينه يك طرف،در نظرم چيزى نبود.دوش در خواب ديدم كه در بهشت عدن چون آفتاب بودم.فهميدم كه پاداش آن احسانى است كه به حاجيان كرده بودم.اين همه زر در گردنم بود؛ولى اين