205مناجات مىكند و به شدّت گريه مىنمايد و مىگويد:«إلهي وسيّدي بحبّك لي إلّاما غفرت لي»؛«الها و سرورا! به دوستى تو با من كه مرا بيامرز».اين سخن او را بزرگ شمردم و گفتم:اى بانو! به اين كفايت نمىكنى كه بگويى «به حق دوستى من خدايا»تا اين كه مىگويى«به حقّ دوستى تو با من».
پس جواب داد:دور شو از من اى ذوالنّون! آيا نمىدانى كه به درستى جماعتى هستند كه خداوند آنها را دوست مىدارد و آنان او را دوست مىدارند.آيا نشيندهاى كه خداوند مىفرمايد: فَسَوْفَ يَأْتِي اللّٰهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ .سبقت گرفته،محبّت خدا به بندگان قبل از محبّت آنان به خداوند.پس گفتم:تو از كجا دانستى كه من ذوالنونم.جواب داد:اى جاهل! قلبهاى جماعتى در ميدان اسرار خداوندى جولان مىكنند، شناختم به تعليم پروردگار خودم.بعد گفت:نظر كن به عقب خود،وقتى روبرگرداندم ندانستم كه آن زن به آسمان عروج كرد يا به زمين فرو رفت و از نظر من غايب شد. 1
درد عشقى كشيدهام كه مپرس
پاداش احسان و نيكى به حاجيان
ابوسعيد از فرمايشات پيامبر عليه السلام سخن مىگفت و گرداگردش را عدهاى از ياران گرفته بودند و گوش جان به سخنان وى سپرده بودند.در اين ميان ناگاه قافلۀ دزد زدهاى از راه در آمد كه با دلى پر رنج و افسرده حجّ را ترك