202
آب ديده
زن مؤمنهاى از ماوراء النهر با شوهر و برادرش به سفر حجّ مىرفت.
چون به بغداد رسيد،شوهرش در دجله افتاد و غرق شد و چون به صحرا رفتند،برادرش از شتر افتاد و مرد.چون به ميقات رسيد به احرام مشغول شد،دزدان مالش را بردند.چون به مكّه رسيد و به در مسجدالحرام شد، عذر زنانش افتاد.آن بيچاره آه از ميان جان بر كشيد و گفت:خداوندا! در خانۀ خود بودم،نگذاشتى و از خويش و تبارم جدا كردى.شوهرم غرق شد،برادرم هلاك گرديد،مالم را دزدان بردند،با اين همه محنتها به در خانۀ تو آمدم.در بر من بستى و حيرانم گذاشتى؟! مىخروشيد و مىناليد.
آوازى بشنيد كه گفت:شاد باش كه چندين هزار لبّيك حاجيان و يا ربّ غريبان در هوا مانده بود،محلّ آن نداشت كه به در گاه قبول ما آيد،آب ديدۀ تو و آه جگر سوختۀ تو،همه را به درگاه ما كشيد،ما رنج تو را ضايع نكنيم. 1
دنيا در خدمت زن حاجى
حسن بصرى گفت:در مكّه مشغول طواف بودم.ديدم پير زن عابدهاى مشغول طواف بود.پرسيدم:تو كيستى؟ جواب داد:از دخترهاى پادشاهان غسان مىباشم.پرسيدم:خوراك تو از كجا مىرسد؟ گفت:همين كه روز به آخر مىرسد،زنى مىآيد و دو گردۀ نان و كوزهاى پر از آب پيش من مىگذارد و مىرود.گفتم:آن زن آراسته شده دنياست؛چون تو خدمت