201
حجّ با بصيرت
حكايت شده است كه شبى جنيد خانۀ خدا را طواف مىكرد؛پس صداى بانويى را شنيد كه گفت:
أبى الحبُّ أن يخفى و كم قد كتمتُهُ
فأصبح عندى قد أناخ و طنّبا
اذا اشتدّ شوقى هام قلبى بذكره
و ان رُمت قرباً من حبيبى تقرّباً
جنيد به او گفت:آيا به خداوند يقين ندارى كه در اين مكان چنين با خدايت سخن مىگويى؟ آن زن به او نگاه كرد و گفت:
لولا التقى لم ترنى
سپس گفت:اى جنيد! آيا بيت را طواف مىكنى يا صاحب بيت را؟ گفتم:من بيت را طواف مىكنم.آن زن سرش را بالا برد و گفت:منزّه است خداى من،منزّه است خداى من،چه بزرگ است مشيّت تو در آفرينشت! خلقى هستند كه مانند سنگ،به سنگها طواف مىكنند!
سپس سرود:
يطوفون بالاحجار يبغون قربةً
اليك و هم أقسى قلوباً من الصّخر
جنيد گويد:او اين اشعار را مىسرود كه غشّى بر من عارض گرديد و بيهوش بر زمين افتادم.وقتى به هوش آمدم،آن بانو را نديدم. 1