203پروردگار اختيار كردى،در مقابل خداوند دنيا را خادمۀ تو قرار داده است. 1
احسان به زائران كوى دوست
ابوعمر دمشقى گويد:به همراهى ابو عبداللّٰهبن جلاء قصد مكّه كردم.
روزى اتفاقاً نتوانستيم چيزى بخوريم،در بيابان به زنى برخورديم كه گوسفندى داشت.به او گفتم:قيمت اين گوسفند چند است؟ گفت:پنجاه درهم.گفتم:آن را به حاجيان حرم الهى احسان كن.گفت:پنج درهم.گفتم:
استهزا مىكنى؟ گفت:نه به خدا،چون شما گفتيد احسان كن و زائر كوى دوست هستيد،اگر امكان داشت قيمت نمىگرفتم.ما به يكديگر گفتيم:
چه قدر وجه داريم؟ ملاحظه كرديم،ششصد درهم موجود داشتيم،همۀ آنها را به آن زن داديم و اين بهترين مسافرتى بود كه داشتيم. 2
شفاى نابينا در حجّ
يونس بن عبدالملك گفت:
سالى به حج رفتم.در مكّه كنيزكى ديدم حبشى نابينا،دست برداشته و مىگفت:«اى خدايى كه آفتاب را از براى على ابن ابىطالب بازگردانيدى! روشنايى چشم من به من ده».گفتم:على را دوست دارى؟
گفت:اى واللّٰه! دو دينار زر از كيسه بيرون كردم و گفتم:بستان اين را و در بعضى از حوايج خود صرف كن.گفت:مرا بدان حاجت نيست و از من قبول نكرد.بعد از مدتى او را ديدم كه چشمش روشن شده و به حاجيان آب مىداد.گفتم:دوستى على با تو چه كرد؟ گفت:هفت شب اين دعا را مىخواندم.شب هفتم شخصى پيش من آمد و گفت:على را دوست