159رحمان! حق مرا از اين پسرم بازستان،با قدرت خود يك طرف اورا شل و فلج ساز،اى آن كه مقدّسى،نه زاده شدهاى و نه فرزند مىآورى».
منازل گفت:به خدا سوگند هنوز سخن او تمام نشده بود كه بر سر من اين آمد كه مىبينيد،آن گاه سمت راست خويش را برهنه كرد كه خشك و فلج بود.مُنازل گفت:من از كارهاى خود توبه كردم و به راه راست بازگشتم و همواره درصدد كسب رضايت او بودم و براى او فروتنى مىكردم و از او تقاضاى بخشش مىكردم تا سرانجام موافقت كرد همان جا كه بر من نفرين كرده است (بيت اللّٰه الحرام) براى من دعا كند.من او را بر شترى سوار كردم و خود از پى او پياده حركت كردم.چون به وادى اراك رسيديم،پرندهاى از خاربنى پريد و شتر رم كرد و او را ميان سنگها برزمين افكند،سرش نرم شد و در گذشت و همان جا او را به خاك سپردم و نااميد به اينجا آمدم.آنچه براى من بسيار سخت است سرزنشى است كه مىشنوم؛زيرا من معروف شدهام كه گرفتار عاق پدر هستم.
پدرم،امير المؤمنين على عليه السلام به او گفت:بر تو مژده باد كه يارى خداوند براى تو فرا رسيده است،آن گاه دو ركعت نماز گزارد و براى او دعايى را چند بار خواند و با دست خود جامه را از آن جانب بدن مُنازل كه شل بود، كنار زد و به صورت صحيح و سالم همان گونه كه پيش از آن بود برگشت.
پدرم به مُنازل فرمود:اگر نه اين بود كه پدرت موافقت كرده بود كه همان گونه كه بر تو نفرين كرده بود دعا كند،هرگز براى تو دعا نمىكردم. 1
عقوبت گناه
زنى در حال طواف بود و مردى پشت سر او قرار داشت.زن دستش را