158صداى اين شخص را-كه بر گناه خود زارى و از پروردگارش طلب عفو مىكند-مىشنوى،پيش او برو شايد بتوانى او را پيش من آورى.من شروع به گردش در اطراف كعبه كردم و به جستوجوى او پرداختم،او را نيافتم تا آن كه كنار مقام ابراهيم رسيدم،او را در حال نماز ديدم،گفتم:به حضور پسر عموى پيامبر صلى الله عليه و آله بيا.او نماز خود را مختصر كرد و از پى من آمد،من به حضور پدرم رفتم و گفتم:پدر جان! اين همان شخص است.
پدرم از او پرسيد:از كدام ملتى؟ گفت:عربم،پرسيد:نامت چيست؟ گفت:
منازل بن لاحق.پدرم پرسيد:كار و داستان تو چيست؟ گفت:داستان آن كسى كه گناهانش او را تسليم و بزههايش او را به نابودى كشانده است،چه مىتواند باشد؟ آن هم كسى كه غرقه درياى خطاهاست.پدرم فرمود:با اين همه داستان خود را به من بگو.گفت:جوانى بودم كه به سرمستى و بازيچه،روزگار مىگذراندم و از آن كار به خود نمىآمدم؛پدرى داشتم كه مرا فراوان پند مىداد و مىگفت:پسرم! از لغزشها و گرفتارىهاى جوانى برحذر باش كه خداوند را خشم و عتابى است كه از ستمگران دور نيست.
و هرگاه او در پند دادن خود پافشارى مىكرد،من هم او را بيشتر مىزدم.
يكى از روزها كه همچنان در اندرز دادن من اصرار مىكرد،او را با ضربههاى دردناك خود به ستوه آوردم.بهطور جدّى به خدا سوگند خورد كه كنارخانۀ كعبه خواهد آمد و به پردههاى آن پناه خواهد برد و بر من نفرين خواهد كرد.پدرم بيرون آمد و چون كنار خانۀ خدا رسيد و به پردههاى كعبه پناه برد،اين سخنان را گفت:«اى كسى كه حاجيان از راه دور و نزديك پهنه تهامه را پيموده و به درگاهش آمدهاند،پروردگارا! اى آنكه هر كه را با تضرّع به درگاه تو يگانه مهترمهتران دعا كند،نوميد نمىسازى،اين«مُنازل»از نافرمانى نسبت به من باز نمىايستد؛اى خداى