118
راه طولانى
محمد بن ياسر گويد:پيرمردى را در طواف ديدم كه روى زرد شده و رنج سفر در او پيدا بود.از من پرسيد:از خانۀ تو تا اين جا چه قدر راه است؟
گفتم:دو ماه.گفت:پس تو همسايۀ خانهاى و هر سال به زيارت مىآيى.از او پرسيدم:از خانۀ تو تا اين جا چقدر راه است؟ گفت:پنج سال،وقتى از خانۀ خود مىآمدم،هيچ اثر سفيدى در سر و محاسنم پيدا نبود،اكنون از درازى راه پير شدم و محاسن و موى سرم سفيد گرديده است.
گفتم:زهى طاعتى نيكو و محبّتى صادق،او خنديد و اين بيتها را گفت:
هر كه نهد در ره تو گام را
حق مادر
بزرگى گفت:عزم حجّ كردم؛چون به بغداد رسيدم،نزديك ابوحازم رفتم.او در خواب بود،صبر كردم تا بيدار شد.گفت:اين ساعت پيامبر صلى الله عليه و آله را به خواب ديدم،مرا به تو پيغامى داد و فرمود:حق مادر نگه دار،كه تو را