92سينه بيرون بياورم و هديه كنم. هديه كنم به فرشتگان نگهبان حرم. كه قلب ناچيزتر آن است كه به خدا هديه شود. ولى من حق ندارم چنين كارى بكنم. من حتى حق ندارم ناخنم را بگيرم و تار مويى از سرم بكنم! اللّٰهاكبر! اللّٰهاكبر!
تكبير زائرين قطع نمىشود. سرعت اتوبوس كاهش يافته است.
سرانجام در كوچهاى سراشيب و باريك اتوبوسها توقف كردند. از پنجره تابلويى را خواندم نوشته بود: «قصرالأمراء»
در مركز عشق و عالم
ساعت 11 شب است. باروبنديلم را از اتوبوس تحويل گرفتم و به سالن هتل بردم. بعد از حدود 4 ساعت با همسرم روبهرو شدم، با هم صحبت كرديم. خيلى مواظب بودم كه امر و نهى نكنم. وقتى مدير كاروان كليد اتاقى را به من داد خواهش كردم كه اتاق مجاورم را هم به نهنه گلوارى بدهد تا در خانهى خدا همسايۀ هم باشيم. اثاثيۀ خودم و نهنه گلوارى را سريع از پلهها بالا بردم و در اتاقها گذاشتم. سعى كردم سريع كار كنم و حتىالامكان با كسى حرف نزنم. كارگر هتل درب اتاق را براى مان باز كرد و كليد را تحويلمان داد.
سريع غسل كردم و بعد هم وضو. عجب حالى داشتم و حالا ديگر مثل يك ساعت قبل نيست. كاملاً هوشيار و قبراق هستم. از هتل بيرون آمديم. گروه دو دسته شد. خانمها به سرپرستى مدير كاروان و آقايان به سرپرستى روحانى كاروان. از هتل تا حرم كه حدود يك كيلومتر و يا كمتر بود، مدير كاروان چند بار افراد را متوقف كرد. نشانى هتل و مسير و اسم خيابان و نام بيمارستانى كه در آن خيابان بود، به افراد تذكر داد تا اگر فردى