91منظومهها، لبيك كهكشانها، لبيك زمين، لبيك كوهها، و لبيك عرشيان و فرشيان.
يُسَبِّحُ لِلّٰهِ مٰا فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي اْلأَرْضِ
تابلوى كنار جاده نشان مىداد كه حداكثر نيم ساعت بيشتر به خانهى خدا باقى نمانده است، قلبم ديوانه شده، سكوت صحرا فرياد قدسيان است. سكوت نيست، فرياد تسبيح، گوش افلاكيان را كر كرده كه من نمىشنوم! تاريكى نيست كه همهاش فرشته بود با بالهاى سياه! خودم را باختهام! خدايا تو واقعاً مرا پذيرفتهاى؟ چه قدر بايد شرمنده باشم؟ من كه واقعاً صلاحيت آن را ندارم. وارفته و گيج و منگ! چيزى هم نمىدانم بگويم! به خانهى خدا داريم نزديكتر مىشويم. براى اين كه زبان بند نيايد بايد دعائى را بخوانم. ولى نمىدانم چه بخوانم! مىگويم بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ، بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ 2 بار، 10 بار، 20 بار، خودم را واقعاً باختهام.
خدايا كمكم كن! چند لحظه چشمانم را بستم. گويى اكسيژن كافى به قلبم نمىرسد! به نفسنفس افتادهام! خدايا تو اجازۀ ديدن خانهات را به من مىدهى؟ و يا جناب عزرائيل را تا چند لحظۀ ديگر به سراغم مىفرستى؟ هر دو هم نهايت سعادتمندى است. چشم باز كردم، چراغهاى شهر ديده مىشود، باز هم بسماللّٰه. از پيچ و خم كوهستانى شهر گذشتيم، تونل، چراغ، تابلو و... صداى بلندگو و صلوات زائرين پشت سر هم! خانهى خدا نزديك است! در كجاست؟ در پايينترين نقطه يك درّه! و حتماً روزگارى فقيرنشينترين محلۀ شهر هم بوده! هيجان اضطراب! ترس و خوشحالى! همه با هم به مهمانى من، و اين من به مهمانى خدا! كاش مىتوانستم در ابتداى اين شهر و يا در لحظۀ ديدن بيتاللّٰه، قلبم را از