90خار و خس صحرا، سكوت شب، عشق و ايمان، همه و همه، حقارت را فرياد مىزدند! فكر كردم كه كاش چنين بود. اگر چنين بود، باز به خودم اميدوار مىشدم. شايد سايهاى هستم در بيكران نور، كه در اين صورت نيستم، باز هم فكر مىكنم كه اشتباه مىكنم و غلّو.
اتوبوس با سرعتى حدود 100 تا 110 جلو مىرفت و فرصت فكر كردن را كم مىكرد. نمىدانستم اگر يك ساعت ديگر به خانۀ خدا برسم چه بگويم و چه كار كنم؟ فقط يك نقطه روشنى را در قلبم احساس كردم، به آن نقطه رو كرده و خودم را به آن دلخوش كردم. كه اى بىخبر بدبخت! مگر نه اين است كه از خدا هستى و به سوى او برمىگردى ! مگر نه اين است كه يك مولكول آب هستى، شناور در اقيانوس! و مگر نه اين است كه رحمت خدا به اندازۀ خود خدا وسيع است! اللّٰهاكبر، اللّٰهاكبر، لبَّيك، اللّهم لبَّيك، لبَّيك لا شريكَ لَكَ لبَّيك.
خم شدم و از كيسهاى كه همراهم بود، چفيه را در آوردم. با دو دست صورتم را پوشاندم و آن قدر گريستم كه از گريه خالى شدم. حالا وقت گريه كردن نيست. وقت لبَّيك گفتن است، صحرا را ببين! محشر را ببين! ماه و ستارهها را ببين كه همه لبَّيك مىگويند! تو هم فقط لبَّيك بگو.
لبَّيك گفتم و هى لبَّيك گفتم. خودم در زبانم خلاصه شدم، احساس مىكردم كه اصلاً وزن ندارم و جسم نيستم، فقط يك زبان بودم كه لبيك مىگفت.
چه قدر لذّتبخش بود! چه قدر زيبا بود! چه قدر سعادتمند شدهام كه تكبيرم را همراه با تكبير همۀ ذرات مىكنم! خوشحالم كه خدا به من اجازه داده است كه لَبّيك بگويم. در فضايى كه پر از لَبَّيك است. لبَّيك ابراهيم، لبَّيك هاجر، لبَّيك محمد صلى الله عليه و آله ، لبيك آسمانها، لبيك ستارگان، لبيك