89دشتها و صحراها را با رنج و مشقت طى مىكردند؟ ما چه حجى داريم و آنها چه حجى داشتند؟! غذايم را كه فقط دو سه قاشق را خورده بودم، برداشتم و پنج شش ميز آن طرفتر نزد روحانى كاروان رفتم، در كنارش نشستم و پرسيدم «حاج آقا فكر مىكردم در مسجد شجره كه احرام بستيم مىبايست با وضو و غسل بمانيم تا اعمال تمام شود.» خنديد و گفت: «نه بابا، مگر اين ملت مىتوانند خودشان را نگه دارند.» گفتم: حاجآقا راستش من از ترس فقط سه چهار قاشق خوردم، ظهر هم تازه نصف غذايم را خوردم، نوشابه هم اصلاً امروز نخوردم، حاجآقا خنديد و گفت: «خدا خيرت بدهد كه اين چيزها را رعايت مىكنى».
پرسيدم: «حاج آقا، اگر بين راه به دليلى وضو باطل شد چه؟ گفت:
اصلاً اشكال ندارد، ما يك سره كه به طواف خانه خدا نمىرويم. ابتدا مىرويم هتل و در آن جا شما مىتوانيد، طهارت بگيريد، غسل كنيد وضو بگيريد. جرأت پيدا كردم و چند قاشق ديگر هم از عدس پلو خوردم. بقيه را با همان ظرف يكبار مصرف در يك پلاستيك پيچيدم و در سطل زباله كه آن را با پلاستيك سياهى پوشانده بودند، انداختم. از دور نگاهى به همسرم انداختم كه همراه چند خانم ديگر داشت چايى مىگرفت.
مايل بودم، بروم كنارش و چاى را با هم بخوريم. ولى گفتم: اى دل غافل، تنها باشم مثل اين كه بهتر است، از محرّمات ترسيدم. بلندگو اعلام كرد كاروان 19315 سوار شوند، راه افتاديم. حالا منزلگاه بعدى خانهى خدا! به زبان، آسان مىآيد، ولى در انديشه نمىگنجد، شعور قد نمىدهد.
نه از آسمان نزديكش چيزى درك مىكنم و نه تسبيح ستارهها و صداى بال ملائك را مىشنوم! و نه تكبير محمد صلى الله عليه و آله را! على عليه السلام را. فقط يك چيز و آن هم بسيار اندك درك مىكردم و آن حقارتم بود! ريگهاى بيابان،