93گم شد، بتواند راهش را پيدا كند و به هتل برگردد. در فاصلۀ هتل تا بيتاللّٰه الحرام بيشتر از اين كه دچار هيجان و التهاب شوم، مواظب اعمال و رفتارم بودم. ترس و اضطراب بر هيجان و احساسات پيشى گرفته بود. قدم به قدم پشت سر روحانى بودم تا او چه مىكند و چه مىگويد، مثل يك بچه مكتبى، از در ملك عبدالعزيز داخل مسجدالحرام شديم. چشمم به خانه خدا افتاد!
خدايا كمكم كن! چرا اين قدر ماتم برده؟! شايد ترس از امتحان باشد، آخر من بايد اعمال را دقيق و صحيح انجام دهم، كوچكترين اشتباهم مصيبت به بار خواهد آورد. و همين ترس از امتحان سبب شد بر احساساتم مسلط شوم و شايد هم چيزى ديگر كه من نمىدانم وگرنه عقلم تا اين جا مىرسيد كه آنچه اينك روبهرو است، مركز عالم است! مركز عشق و ايمان است! همان است كه وقتى به طرف او مىايستيم قلبمان بهتر مىزند. همان است كه از چهار گوشۀ عالم هر روز به طرفش مىايستند و صاحبش را مىستايند و سجده مىكنند! همان است كه حتى بعد از مرگ هم بايد رو به او خوابيد! اين همان است كه حتى پيامبران هم بر آستانهاش پيشانى بندگى بر خاك نهادهاند! بايد سكوت كنم و فقط گوش بدهم و اعمال را صحيح انجام دهم. من توان و قدرت درك آن را ندارم. فعلاً اعمالم را انجام دهم. و بيشتر از اين ظرفيت ندارم.
روحانى كاروان هر چه گفت، با دقّت انجام دادم. هنگامى كه آخرين پله مسجد را به پايان رسانديم و قدم در صحن خانۀ خدا گذاشتيم كه جا داشت همان جا، جان بسيار ناقابلم را تسليم جان آفرين كنم ولى به خودم نهيب زدم كه مواظب باش اشتباه نكنى! در ابتداى ورود، روحانى كاروان، ما را برگرد خود جمع كرد و رو به خانهى خدا ايستاديم، دستها را مقابل