225شدم و با اين كه تنهايم نگذاشتى، ولى تمنّا دارم كه به شكلى به من نشان دهى كه فرزند تو هستم و تنهايم نمىگذارى، تا دلم گرمتر شود. بعد از دعا، زيارت و استغاثهى زياد؛ حرم را ترك كردم. وقتى داشتم به طرف مسجد مىرفتم؛ احساس كردم چيزى توى جيبم هست! دست كردم به جيبم ديدم يك حوله است. حولهاى رنگ رنگى كه مشابه آن را تا به حال نديدهام. آن حوله را هنوز هم دارم.
* * *
سالهاست پيشنماز مسجد صاحبالزمان هستم. چند روزى نمازخوان به مسجد كم آمد. لذا من هم تصميم گرفتم كه مسجد نروم و به اصطلاح قهر كردم. شب خواب ديدم، 3 نفر روحانى 55 ساله، 20 ساله و 18 ساله آمدند و پشت سرم نماز خواندند و گفتند: شما به مردم كار نداشته باشيد، شما مسجد بياييد ما هميشه پشت سر شما ايستادهايم.
* * *
سالها بود كه دعا مىكردم كه امام زمان را ببينم. شب و روز از فكرم بيرون نمىرفت و مرتب با خودم مىانديشيدم كه چه كار كنم كه حضرت لااقل يك بار خودش را به من نشان دهد. يك شب در عالم خواب حضرت را ديدم، به من فرمود: اگر دوست دارى مرا در بيدارى ببينى، فردا بيا حرم امام رضا عليه السلام تا مرا ببينى.
گفتم: كجاى حرم؟ فرمود: در ورودى... ساعت...
روز ديگر با غسل و وضو، در همان ساعت، به محل تعيين شده رفتم.
ديدم كه يك نفر در محل تعيين شده ايستاده! قدش بلند بود و يك عباى خاشى (نازك) به تن داشت. قدش از ديگران يك متر بلندتر بود! شال سفيدى روى قبا و زير عبا و بدون گره به كمرش بود! در شك فرو رفتم. با