224تيمسار وقتى نزديك آمد، چند لحظه به من نگاه كرد و بعد جلو آمد و پرسيد: شما طلبهاى؟ گفتم: بله. گفت: برو سايهى آن درخت، منتظر بمان تا شما را مرخص كنم؛ ما با شما كارى نداريم. گفتم: مأمورين را چه كار كنم؟ گفت: كدام مأمور؟ دو نفر مأمور را نشانش دادم. آنها را خواست و خيلى آمرانه به آنها دستور داد كه با من كارى نداشته باشند. بعد رو كرد به من و گفت: شما اولين فرد معافى هستيد و اولين صندلى برگشت به مشهد مال شماست، به شرط اين كه وقتى داخل حرم شدى، از همان جا سلامم را به امام رضا عليه السلام برسانيد.
همان طور هم شد. معافم كردند و به اتفاق يك طلبهى ديگر كه او هم معاف شده بود، به مشهد برگشتيم و مستقيماً به حرم مشرف شديم. در آستانۀ در ورودى به صحن نو سلام آن سرتيپ را به امام رضا عليه السلام رساندم.
بعد كه داشتيم در كفش كنى كفشهايمان را تحويل مىداديم، فردى كه فكر كردم كفشدار است، به طرفم آمد و مرا در آغوش گرفت و گفت:
خلاص شدى؟ معاف شدى؟ راضى شدى؟ گفتم: بله. بعد آن طلبه كه با من بود، پرسيد: با كى حرف مىزنى؟ گفتم: با آقا موسى كفشدار. گفت:
آقا موسى كجاست؟ فقط يك لحظه به نظرم رسيد كه داريد انگار معانقه مىكنيد ولى من كسى را نديدم. گفتم: چرا، آقا موسى بود. بعد هر دو اطرافمان را گشتيم، كسى را نديديم. از كفشدارها پرسيديم، آنها هم خبر نداشتند!
داخل حرم شدم و ضمن زيارت و شكر، با دلى شكسته گريستم و گفتم: يا جدّا! ديدى كه مىخواستند با رشوه معافم كنند؟ يا جدّا! مرا با اين مشكلات تنها نگذار. يا جدّا! اگر من فرزند تو هستم به شكلى نشانم بده كه در كنارم هستى و تنهايم نمىگذارى. يا جدّا! با اين كه به كمك تو معاف