223در جوانى مريض شدم. ابتدا نمىدانستم كه چه مرضى دارم، ولى اطرافيان مىدانستند كه سرطان دارم. بعد از اين كه همه نااميد شده بودند، عمويم كه روحانى شهر قلندرآباد بود، مرا به حرم علىبن موسىالرضا برد. در حرم دخيل بستم. شب در عالم خواب ديدم، دستى با يك قاشق از ضريح بيرون آمد و بعد صاحب دست از ضريح خارج شد. از عمويم پرسيد: مريض شما كيه؟ مرا نشان داد. آن فرد كه سيّد هم بود، قاشق را آورد جلوى دهانم و گفت: از اين نوشدارو بخور و خوردم. بعد كه از خواب بيدار شدم؛ به عمويم گفتم: برويم كه ديگر نيازى نيست. بيمارى سرطانم كه دكترها آن را لاعلاج تصور مىكردند، بهبود يافت.
امدادهاى ديگر
در جوانى طلبه بودم و براى تبليغات دينى به روستا رفتم. يك روز فردى ما را به باغ دعوت كرد. در موقع برگشتن از باغ، ژاندارمها مرا گرفتند و به پاسگاه مالكى تربتجام بردند، تا از آن جا جهت خدمت سربازى به پادگان معرفى كنند. يكى از مقامات شهر مرا با ژاندارمها ديد و پرسيد: اين جا چه كار مىكنيد؟ گفتم: مرا براى سربازى آوردهاند. گفت:
مىخواهى خلاصت كنم؟ گفتم: نه. پرسيد: چرا؟ گفتم: براى اين كه شما وابسته به رژيم شاه هستى.
روز بعد دائىام آمد تا سه هزار تومان رشوه بدهد و مرا خلاص كند؛ حاضر نشدم دائىام اين كار را بكند. گفتم: رشوه دادن حرام است. مرا به پادگان بردند. آن شب دعا كردم كه يا جدّ بزرگوار! مرا خلاص كن.
روز بعد از من آزمايش گرفتند، سالم بودم و سرباز شدم. سر تراشيديم و لباس پوشيديم. ما را به صف كردند تا تيمسار بازديد كند.