222كه از مسجد بيرون شديم، به مادرم گفتم: راستى ديدى مادرت در كنارت نشسته بود؟ گفت: نه، نديدم!
- حاجآقا، يادم رفت از شما بپرسم كه وقتى آن بانو دست گذاشتند روى شانۀ مادرت و طواف دادند، مادر شما متوجۀ ايشان شدند يا مثل اين بار متوجه نشدند؟
- ايشان در آن جا متوجه شدند و از اين كه آن بانو دستشان را گذاشته بودند روى شانهاش احساس آرامش و راحتى مىكردند و درد شانهاش هم از بين رفته بود. ولى ابن بار كه مادرش آمده بود و كنارش نشسته بود، متوجهاش نشد!
مادرم گفته بود: نمىميرم
از حاجآقا پرسيدم:
- آيا مسئلهى ديگرى براى مادرت پيش نيامد؟
- چرا، مادرم در فاصلهى عرفات به مشعر، تمام كرد (مُرد). مدير كاروان و دكتر هم تصور كردند كه مادرم مرده است. وقتى رئيس كاروان با صداى بلند گفته بود، اين بىبى هم تمام كرد، كاش پسرش همراه ما مىبود، مادرم به حرف مىآيد و مىگويد: نه، نمىميرم. تا مناسك حجم تمام نشود من نمىميرم!
نوشدارو در حرم
از حاج آقا سئوال كردم اگر مطلب ديگرى در مسافرت حج نداريد، به اندازۀ نيم ساعتى هم از گذشتهات بگو تا رفع زحمت كنم. حاج آقا قبول كرد و گفت: