221- فقط همين دو دفعه او را ديدى؟
- زياد ديدهام، فقط اين دو بار چهرهاش را ديدم، دفعات قبل صورتش كاملاً پوشيده بود.
- فكر مىكنى چه دليلى داشت كه اين دو دفعۀ آخر توانستى چهرهاش را ببينى؟
- يك بار در عالم خواب كه ديدمش با لباس مشكى و صورت كاملاً پوشيده بود. گفتم: مادرجان! مگر ما نامحرميم؟ ما كه فرزند شما هستيم.
بعد كه ديدم؛ مخصوصاً در خانهى خدا، هنگام طواف مادر، صورتش باز بود. حتى كمى از موهايش، كنار صورتش ديده مىشد.
- فكر نمىكنى كه حضرت زهرا عليها السلام با صورت باز در بين جمعيت حاضر نمىشوند؟
- من و مادرم او را ديديم، ديگران كه او را نمىبينند.
- حاج آقا! در همان لحظات كه آنها را مىبينى، چرا از آنها سئوالى نمىكنى و اسم و رسم آنها را نمىپرسى؟
- نمىدانم! در آن لحظات اصلاً به فكرم نمىرسد.
يك بار هم در هنگام اعمال، مادربزرگم كه سالهاست فوت كرده در كنارمان بود. اصلاً به فكرم نرسيد كه بپرسم مادربزرگ، شما كجا و اين جا كجا؟! همان روز كه مادر را طواف دادم، طواف كه تمام شد، مادرم را از خط حجرالاسود داشتم خارج مىكردم كه ديدم مادرِ مادرم هم در كنار ما است. وقتى مادر را در كنار يك ستون گذاشتم، مادربزرگم هم در كنارش نشست. من رفتم آب زمزم خوردم و چند ركعت نماز خواندم و برگشتم.
ديدم همچنان مادربزرگم در كنار دخترش (مادرم) نشسته است. بعد كه داشتيم از مسجد خارج مىشديم، ايشان همچنان ما را نگاه مىكرد. خوب