220- خير.
- وقتى شما سه نفرى و در كنار هم به طواف ادامه داديد، احساس خستگى نمىكرديد؟
- اصلاً و ابداً.
- جمعيت براى شما مشكلى ايجاد نكرد؟
- نه، راه باز بود و بدون خستگى و راحت رفتيم.
- مادر شما كه به تنهايى نمىتواند راه برود!
- مسئلهى مهم هم همين جاست.
- قيافۀ آن بانو در نظرت هست؟
- باريك اندام، چهرهاى سفيد و نورانى، لباس مشكى و با مقنعه بود.
بانوى غمخوار
از حاجآقا پرسيدم: آيا اين بانو را قبلاً هم ديده بودى؟ اگر ديده بودى، قيافهاش به اين شكلى بود كه اين بار ديدى؟
حاجآقا پاسخ داد: بله، قبلاً ديده بودم. وقتى برادرم در اهواز شهيد شد، در مسجد قديمى روستاى سُم سراى عليا مجلس ختم گرفتيم. من و عمويم يك طرف درب مسجد سر پا ايستاده بوديم و پدرم با يكى از بستگان طرف ديگر درب مسجد. موقع مصيبت خواندن، خانمى با چادر آبى كمرنگ داخل مسجد شد و وسط درب به فاصلهى دو مترى نشست.
ما خيال كرديم كه از زنهاى روستاست يا مادر يك شهيد است. خيلى هم گريه كرد. روضه كه تمام شد، ايشان رفتند. بعد ما از مردم پرسيديم: اين خانم كى بود كه آمد و وسط درب نشست؟ همه گفتند: ما هيچ زنى نديديم! چهرۀ آن بانو هم شبيه ايشان بود.