214يك بار هم در بيدارى و در خيال از برادر شهيد ديگرم، سيدمحمدحسن گله كردم كه شما در بردن مادر به حج چه كار كرديد؟ پاسخ داد: تا به حال هم هر چه كار پيشرفت داشته، من هم در كنار شما بودهام و از اين به بعد هم در كنار شما خواهم بود.
بعد از آن خواب كه امام زمان به من گفت: اين قدر نگران نباش، شما و مادر، حج خواهيد رفت؛ چند بار در خواب به مدينه و مكه آمدم.
مدينه، قبرستان بقيع، مكه، غار حرا و ساير مشاهد و مكانهاى مقدس دقيقاً همينهايى بود كه در اين سفر ديدم.
حالا نمير، مادر!
حاجآقا گفت: قبل از رفتن به خانهى خدا، مدير و دكتر كاروان با رفتن مادرم مخالفت كردند. مادرم مريض و عليل است و 75 سال هم سن دارد.
چون مادرم به سختى مريض بود، لذا ايشان را با خانوادۀ شهدا نفرستادند.
تصميم گرفتم بمانم تا سال ديگر شايد مادرم كمى بهتر شود. يك ماه قبل از آن هم مريضى مادرم شدت گرفت و ما نااميد شديم. طورى شد كه روى سرش دعاى عديله (دعاى مخصوص براى فرد در حال احتضار) خواندم. مادر هم به سختى تكرار مىكرد. مادر، مرتب اشاره مىكرد كه دعا بخوانم و او هم در دل تكرار كند تا جان دهد. در حين خواندن يك بار با يك شوخى دردناك گفتم: مادر! حالا نمير، آخه من آرزو داشتم تو را حج واجب ببرم. مادرم يك دفعه دهان باز كرد و گفت: حج واجب! بله حج واجب، من اسم شما را نوشتهام و تا دو ماه ديگر نوبت ما مىشود.
مادرم تكانى به خود داد، از جا بلند شد، به پشتى تكيه داد و گفت: خيلى خوب، پس يك چاى برايم بياوريد.