213- هر چه كه يادت مىآيد با دقّت و بدون اين كه كلمهاى به آن بيفزايى و يا كم كنى، برايم شرح بده.
- گفتى از كجا شروع كنم؟
- از زمانى كه به فكر رفتن به خانهى خدا افتاديد تا روز برگشت از خانهى خدا.
- از روز اول كه يادم نمىآيد. زمانى كه برادر شهيدم، سيداحمد على، زنده بود، آرزو داشت كه مادر را به خانهى خدا ببرد كه شهيد شد و بعد از او برادر ديگرم، سيدمحمدحسين، مىخواست مادر را حج ببرد كه او هم شهيد شد. در عالم خواب هر دو به من گفته بودند كه مادر را به حج خواهند فرستاد.
نوبت من شد كه مادر را به حج ببرم. به بنياد شهيد مراجعه كردم و اسم مرا در ليست نوشتند. مدتى گذشت، خبرى نشد. مجدداً مراجعه كردم و گفتم كه چرا براى من كارى نكرديد، گفتند: خيالت راحت باشد به موقع اقدام مىكنيم.
4 يا 5 روز بعد، در روز تولد حضرت فاطمهى زهرا عليها السلام به من اطلاع دادند كه نوبت شما شده. سه هفته بعد و در روز تولد حضرت على عليه السلام به من اطلاع دادند كه پول واريز كن. من هم اصلاً پول نداشتم. رفتم همين خانه را بيع شرط (فروش يكساله) گذاشتم و 3 ميليون تومان گرفتم و به حساب واريز كردم. وقتى كه اسم نويسى كرده بودم مدتى از بنياد شهيد خبرى نشد. يك شب برادر شهيدم سيداحمد را خواب ديدم. گله كردم كه لااقل شماها هم كمك كنيد تا مادر را به حج ببرم. در جوابم گفت: شما فقط به بنياد شهيد مراجعه كنيد. آنها خودشان كار را درست مىكنند و اگر نشد، باز هم در كنار شما هستم تا اين كه مادر را به حج ببريم.