215
هزينه كربلا
حاجآقا گفت: بالاخره به هر شكلى بود ما به حج عازم شديم. همان طور كه قبلاً گفتم، هر جا در مدينه و مكه كه مىرفتم برايم آشنا بود؛ چون قبلاً در خواب ديده بودم. يك روز در مسجدالنبى صلى الله عليه و آله خيلى تلاش كردم كه به ستون توبه برسم، ولى چون شلوغ بود، نمىتوانستم. در دو مترى ستون توبه بودم كه يك حاجى عرب از پاى ستون توبه به من اشاره كرد، نزد او رفتم و او به فارسى با من احوالپرسى كرد، دست داد و گفت: من از شيعههاى مدينه هستم. در همين لحظه از دوستش كه سر پا ايستاده بود، پرسيد: كجا مىروى؟ جواب داد: كعبه! ايشان گفتند: چند لحظه صبر كنيد تا ايشان (اشاره به من) نماز بخوانند، بعد چند نفر دست به دست هم دادند و جايى باز كردند، مهرى هم به من دادند و گفتند: همين جا نماز بخوان!
- حاجآقا! آن جا كه نمىگذارند كسى با مهر نماز بخواند، مأمورين مسجد به شدت ناراحت مىشوند، آيا كسى چيزى نگفت؟
- نه، اصلاً كسى چيزى نگفت.
- گفتى: آن مردى كه سر پا ايستاده بود، گفت: كعبه مىروم؟
- بله گفت: كعبه مىروم!
- مدينه كجا! كعبه كجا؟!
- نمىدانم، حتى نگفت مكه مىروم، بلكه گفت كعبه.
- وقتى آنها براى شما جا باز كردند و شما نماز خواندى؛ مزاحمتى يا فشارى از طرف ديگران احساس نكردى؟
- نه، ابداً، خيلى راحت نماز خواندم.
- بعد چه شد؟
- بعد آن چند نفر رفتند و آن اولى كه صدايم كرده بود، ماند. مجدداً