192
داورى داور
ساعت نيم صبح غسل كرده و وضو گرفته، راهى ديوان داور شدم. با ترس، دلهره، تشويش و دست خالى و نامه سياه! نزديك ساعت 2 صبح به ديوان الهى رسيدم. وقتى داشتم وارد حرم مىشدم، آشكارا مىلرزيدم.
چانه و گونههايم به داخل دهانم فشرده شدند! امتحانى كه در پيش داشتم فقط 5 عمل از آن باقى مانده بود. 2 طواف، 2 نماز طواف و سعى.
پروردگارا! چه كنم؟ اگر قبول نشدم؛ چه كنم؟ خدايا! اگر مرا از در خانهات برانى؛ به كه متوسل شوم؟ خدايا! به خاطر بندگان صالح و به خاطر زائران واقعى هم كه شده، مرا ببخش. خدايا! خودم را به سيلاب زائران خواهم انداخت و خواستههايم را به خواستههاى آنان گره خواهم زد؛ خدايا! به خاطر آنان هم كه شده از درگاهت مرا نوميد بر مگردان و اعمالم را بپذير، يا وهاب يا توبهپذير!»
خودم را به سيلاب جمعيت انداختم و طواف را آغاز نمودم. در حين طواف و در سيل خروشان جمعيت، ترسى ديگر، بر ترسهايم اضافه شد و آن اين بود كه: اين منم كه طواف مىكنم و يا سيل جمعيت است كه مرا با خود مىكشاند؟
طواف نساء و نماز طواف نساء كه آخرين اعمال بود؛ بسيار بسيار حساس به نظر مىرسيد. حساستر و هيجان انگيزتر از آن چه كه به ذهن مىرسيد. خدايا! تا به حال به چه مرحله از قبولى طاعات رسيدهام؟ اگر همين دو عمل هم انجام شود و نمرهى قبولى نگرفتم، چه كار كنم.
در يك لحظه انديشيدم كه آخرين تير در تركش را كه نماز طواف نساء است، رها نكنم. اول گوشهاى بروم؛ التماس كنم، استغاثه كنم، زارى كنم و طلب عفو و رحمت كنم. شايد كه درياى رحمتش به جوش آيد و با