191خواندن دعاى عرفه و ذكر و نماز بود، پشت خط هاىهاى گريست و گوشى را به دخترم داد و من هم عيناً همان جمله را گفتم!
ضمن تشكر گوشى را به ايشان پس دادم و پرسيدم:
- آيا اسم شما ابراهيم است؟
- چه طور؟
خواب چند ساعت قبل را برايش توضيح دادم. در حالى كه او هم دچار هيجان شده بود؛ گفت: اين جا، منا و سرزمين ابراهيم است، هر كس اين جا باشد، ابراهيم است. ما هر دو متأثر شديم و اشك در چشمانمان حلقه زد. و از آن به بعد من ايشان را كه نامش «فرزين پرنده» است، حاجابراهيم خطاب مىكنم.
نيم ساعت بعد اين برادر به من مراجعه كرد و اظهار داشت: «دستور اسلام اين است كه هر دو نفر از حاجيان با هم عقد اخوت ببندند، تا در روز قيامت اگر يكى بار گناهش سنگين بود، ديگرى كه بار گناهش سبكتر است، او را شفاعت كند و از صراط بگذراند. يا در طول زندگى اگر يكى خواست گناهى بكند به ياد او بياورد كه گناه نكند، حالا اگر شما مايل هستيد، با هم عقد اخوت ببنديم. البته شما مختاريد كه بپذيريد يا نپذيريد.»
در حالى كه چشمانمان از اشك خيس شده بود، با دست دادن و روبوسى با يكديگر، عقد اخوتمان بسته شد. اينك كه چند ماهى از آن ماجرا مىگذرد، يادآورى اين موضوع هم خوشحالم مىكند و هم نگران! نگران از اين كه، چگونه رفتارى رياگونه از من سرزده كه اين برادر را به طرف من كشانده؛ در حالى كه او را به مراتب صادقتر و سبكبارتر از خودم مىبينم.