190ديگر، انديشه دست بردار نبود. تا كجاها كه مرا نبرد! آن زائر را، خودم را و همه را سرزنش كردم كه اى سرگشتگان، اى ره گم كردگان! چرا كتاب قطور؟ چرا راه دور؟ يار در خانه است. يار در خانهى دل است، يك حرف هم بس است، او همهى زبانها را مىداند، او به اندك ما هم پاسخ مىدهد، او به نجواها و اسرار دل آگاه است. او صداى نباتات و جمادات را مىشنود، در هر كجا و به هر زبان و به هر شكل كه او را بخواهيد پاسخ مىدهد، فقط بخواهيد.
حاج ابراهيم
ساعت 12 شب به خيمهى مجاور كه خالى شده بود رفتم تا چرتى بزنم. نيم ساعت بعد بيدار و هوشيار شدم. در اين فاصله، خواب ديده بودم: مردى به نام حاجابراهيم، نزد من آمد، تلفن همراهش را از جيب درآورد، شماره تلفن مرا در مشهد پرسيد، شماره گرفت، گوشى را به من داد و گفت: با خانوادهات صحبت كن، با همسرم صحبت كردم، ولى او به خاطر شنيدن اخبار كشته شدگان روز قبل و خواندن دعا و قرآن در سراسر شب قبل، از شدت هيجان نتوانست صحبت كند، لذا گوشى را به دخترم داد. من گفتم: «حالم خوب است و فردا از منا به مكه مىرويم، خداحافظ» و گوشى را به حاجابراهيم دادم. از اين خواب آن هم به اين واضحى تعجب كردم.
ساعت 7 صبح، يكى از زائرين به من اشاره كرد. نزد ايشان رفتم، گفت: دوست دارى با خانوادهات صحبت كنى؟ شماره تلفن مرا پرسيد و آن را گرفت، گوشى را به من داد كه صحبت كنم، دقيقاً همان حالت بود كه چند ساعت قبل خواب ديده بودم. همسرم چون تمام شب را مشغول