193انجام بقيه اعمال يك باره مورد عفو و رحمتش قرار گيرم.
در اين تنگنا و بيچارگى، راهى به نظرم رسيد: به دعاى ديگران آمين بگويم. به دعاى هندىها، پاكستانىها، مالزيايىها، غنايىها، تركها و...
به هر زبان كه بگويند و هر چه بخواهند؛ من فقط آمين بگويم تا درياى رحمتش به تلاطم درآيد. در دو شوط آخر طواف نساء؛ ذكرم، آمين گفتن به هر صدا و به هر زمزمهاى بود. شوط هفتم داشت به پايان مىرسيد؛ نفسم بند آمده بود! قلبم در سينه چون مرغى سركَنده شده بود! نتيجه؟ نتيجه چه مىشود؟ چند لحظهى ديگر، داور چه داورى مىكند؟
به دو قدمى خط حجرالاسود رسيدم. فقط دو قدم ديگر؛ طواف هم به پايان مىرسد و نمره ثبت خواهد شد! با چهرهاى برافروخته و فريادى دردناك، گفتم: «خدايا! از من روسياه بپذير!» و قدم به خط پايان گذاشتم.
پيام آخر و شهادتين
اينك فقط دو ركعت نماز طواف نساء باقى مانده، عرق كرده بودم و همچنان نفسنفس مىزدم. بدنم مورمور مىكرد. دو ركعت نماز را شروع كردم. اين نماز شايد حالتى از نمازى را داشت كه به محكوم در پاى بند دار، فرصت بدهند كه دو ركعت نماز بخواند و امكان عفوش در اين فاصله هم وجود داشته باشد.
انتظار داشتم آخرين كلمهى نماز طواف را كه خواندم، يك تحوّل و حالت خاصى در خودم احساس كنم. آسمان را روشنتر ببينم و اين طور چيزى! سلام نماز را كمى طول دادم و سرانجام نماز تمام شد و تمام اعمال هم به پايان رسيد. كمى منتظر ماندم؛ آرام به اطراف و بالا نگاهى انداختم.
همه چيز طبيعى و عادى به نظر مىرسيد، ولى كاملاً احساس سبكى