179كه شديداً احساس خستگى و خواب مىكردم، صحنهاى به نظرم رسيد كه كاش نمىرسيد.
زبانم لال و رويم سياه! چرا اين صحنه به نظرم رسيد؟! خدايا از اين انديشهها نجاتم بده! در همان لحظاتى كه به مضجع پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله خيره شده بودم و به درون آن مىانديشيدم؛ ناگهان به نظرم رسيد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در كنار مضجع و روى سكوى تهجُّد در حال سجده است و در بالاى ديوار مضجع يك قاب عكس از چهره يك سلطان با تاج و حمايل و زرق و برقهاى سلطانى بود كه 2 يا 3 نفر با لباس و روبان عربى پا روى پشت مبارك پيامبر صلى الله عليه و آله گذاشتند و از ديوار مضجع گرفتند و بالا رفتند تا خود را به تابلو برسانند و در جاى عكس قرار بگيرند!
يك باره شوكى به من دست داد، استغفراللّٰه! خدايا! اين چه معنى داشت؟ سعى كردم از فكر و انديشه مضجع و درون آن در بيايم. جايم را عوض كردم تا فرصتى به ديگر مشتاقان سكوى اصحاب صفه هم داده باشم.
در گوشهاى از مسجد، اين بار به كل جمعيت حرم و به دعاها، نجواها و خواستههايشان فكر كردم. نمىدانم در چه وضعى بودم كه باز منظرهاى ديگر! ديدم از داخل حرم فوّارهاى از نور به سوى آسمان بلند است.
فوّارهى نور در آن بالا به صورت شيپور در مىآمد و انوار آن به اقصى نقاط عالم مىرفت. به نظرم رسيد، افرادى كه در كنار اين فواره هستند؛ چه بسا تعدادى از آنان از نور كمترى برخوردارند تا آن فردى كه در گوشهاى ديگر از عالم است! باز به خودم نهيب زدم كه فكر كردن به تو نيامده! تو كه اين گونه تصوّرات به ذهنت مىرسد، چه معنى دارد كه مرتب فكر كنى؟ بلند شو، نمازى بخوان، قرآنى بخوان و راهت را بگير و برو كه تو ظرفيت ندارى. ظرف كوچك است و مظروف بزرگ.