180تسبيح را در دست گرفتم، در حالى كه در جايى خلوت به ستونى تكيه داده بودم، ذكر «يا واحد» را شروع كردم، هزار بار تكرار كردم، دست تمنّا به سويش دراز كردم، ذكرهاى ديگرى گفتم، ذكر «استغفراللّٰه» و ذكر «يا ارحم الراحمين» . گفتم و گفتم؛ باز هم به ناگاه فوّارهاى! چه زيبا و چه باشكوه! زمين شكافت؛ آتشفشانى از نور در حالى كه مثل گردباد دور خود مىچرخيد، به سوى آسمان بلند شد! گويى بىنهايت رشته از نور، دور محور اصلى پيچ خورد و به سوى آسمان رفت و به صورت درختى دوّار از نور درآمد! و ناگهان ديدم؛ بر تنهى ضخيم درخت، برجستگىهايى ايجاد شد و جملهى هُوَ اللّٰهُ أَحَدٌ به وجود آمد! زيبا و باشكوه. لحظهاى بعد، رشتههايى از نور، به صورت شاخه، از درخت جدا شد كه روى ساقهاش برجستگىهايى به وجود آمد كه جملهى اللّٰهُ الصَّمَدُ پديدار شد و به همين روش در شاخهاى ديگر؛ لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ ! و هر شاخه هم به صدها و شايد هم بىنهايت رشته از نور تقسيم شدند و هر كدام اذكارى به وجود آوردند و در فضاى لايتناهى پيش رفتند. از اين صحنه چنان عشق كردم و سرمست شدم كه مىخواستم فرياد بكشم. بدنم خيس عرق شده بود. با چفيه پيشانى و صورتم را خشك كردم. ديگر كافى است؛ فكر و انديشه كافى است؛ حيف است كه حلاوت و نشئهى اين انديشه و رؤيا را با انديشهى ديگر كم اثر كنم.
كمتر از چوب
از جايم بلند شدم، چند لحظهاى به ستونى تكيه دادم. سرم گيج مىرفت، از شب قبل چيزى نخورده بودم، فكر مىكردم شايد با شكم گرسنه بهتر دعاها مورد قبول خداوند قرار گيرد. لحظاتى در حال تكيه به