155دربارهام بهتر مستجاب مىشود. من هم همين كار را در مورد شما انجام مىدهم» پرسيد: «از خدا چه مىخواهى؟» گفتم: «معلوم است كه چه مىخواهم، آمرزش گناهان و توفيق زيارت مجدد.» در آخرين لحظه كه مىخواستم از باب حناطين خارج شوم براى آخرين بار نگاهى به خانۀ خدا انداختم. چند لحظه ماندم كه چه بگويم؟
واقعاً چه بگويم؟! اى خدا! خداحافظ! پقى زدم زير گريه، گريستم و گريستم. باز به خانهاش نگاهى انداختم و دستهايم را به سويش بلند كردم. چون نمىدانستم چه بگويم، فقط گريستم! وقتى از عزيزى جدا مىشوى، مىگويى خداحافظ. حالا كه از خانۀ خدا جدا مىشوى؛ استغفراللّٰه كه از خانهاش دور مىشوى؛ چه بگويى؟! خدايا از اين انديشه هم شرمندهام!مگر ممكن است از تو دور شد!مگر جايى هست كه تو آنجا نباشى!؟ اگر از كعبه دور شوم؛ از تو چه؟!
بازهم رنج
اين واژۀ «رنج» دارد ذهن مرا تسخير مىكند. گويى دارم به اين نتيجه مىرسم كه:
رنج كليد در خانهى خدا است.
رنج هديۀ الهى است.
رنج حلّال مشكلات است.
رنج كليد حلّ معماها و رازهاست.
رنج كليد پيروزى بر طبيعت است.
هر كس از وادى رنج بگذرد به خدا متصل مىشود.
خدا هر كس را كه دوست داشته باشد در رنج مىاندازد.