154احساس مىكنم كه در اشتباه و يا ناآگاهى بودهام. به هر حال بىاختيار دارم تلافى تمامى گذشتهها را مىكنم.
چهار طرف حرم نماز خواندم. آن هم چه نمازى، همهاش اشك و حسرت عيناً مثل يك نفر اعدامى كه در آخرين لحظات بايد از عزيزانش خداحافظى كند. آن چه بيشتر رنج و خجالتم مىداد اين بود كه چرا تا به حال كوتاهى كرده بودم؟ من مىبايست تا اين سن و سال لااقل چند بار مىآمدم. از اين كه نمىدانستم زيارت خانهى خدا و بارگاه رسولش اين قدر جذاب است و از اين كه به هر صورت كوتاهى كرده بودم، آن قدر پشيمانم كه دوست دارم سرم را به اين سنگها بزنم تا مغزم متلاشى شود.
به خاطر اين كوتاهى خودم را مستوجب عذاب و عتاب مىدانم. واى بر من! واى بر من! كه ده سال قبل در اسم نويسى حج كوتاهى كردم. و واى بر من! كه چند سال قبل هم كه فيش حج مىتوانستم بخرم، نخريدم، واى بر من! حالا با چه رويى از خدا توفيق مراجعت مجدد بخواهم؟! ولى او بيشتر از آن رحمن و رحيم است كه بتوانم درك كنم. پس بايد با التماس، استغاثه، گريه و زارى و ندامت و سرافكندگى از او بخواهم كه خدايا مرا ببخش. گناهانم را ببخش و اجازه بده كه لااقل يك بار ديگر به در خانهات بيايم و اين كار را هم كردم. شايد دهها بار. هر چه در توان داشتم. كاش كه زمان كمى كندتر حركت مىكرد و كاش كه مىتوانستم هر يك ساعت وقت حالا را به هزار ساعت عمرم عوض كنم تا بتوانم بيشتر التماس كنم، بيشتر گريه كنم و بيشتر نماز بخوانم. آخرين لحظه است. حالا وقت آن است كه بگويم: خدايا واقعاً روسياهم! شرمندهام! گناه كارم! خدايا ببخش! مرا، پدرم را، مادرم را و... به روحانى زائر متوسل شدم كه حاجآقا: بيا و آقايى كن و برايم دعا كن. من از زبان تو گناه نكردهام. حتماً دعاى تو