143فرزندش را خواهد آمرزيد و مشمول رحمت بيكرانش خواهد كرد.او مىگفت: پسرم اكبر هم در خواب از من خواسته تا سوره الرحمن را برايش بخوانند!
مادر اكبر برايم آبگوشت درست مىكرد، فقط به اندازۀ يك نفر، آنها خودشان اغلب نان جو با پياز و يا با دوغ مىخوردند حتى گاهى آن را هم نداشتند. يك بار كه از خوردن آبگوشت امتناع كردم، مادر اكبر گفت «اگر نخورى ثواب قرآن به روح اكبر نمىرسد!» يك بار هم كه پول براى خريد گوشت نداشتند اشكنه دوغ درست كردند.»
«اى خداى رحمن! تو به همين قانع هستى كه كودكى قرآن تو را به اصطلاح بخواند و تو بندهات را مشمول رحمت خود قرار دهى! اللّٰهاكبر! اللّٰهاكبر!». ماندهام كه چه بگويم، با چه زبانى بگويم؟! هر چند در همين سوره، خداوند منت گذاشته كه علم بيان را به انسان آموخته، ولى اين علم بيان تا همين حد كافى است كه مادر اكبر از من بخواهد سوره الرحمن را بخوانم و من هم با همان بيان بخوانم، و خداوند هم استجابت فرمايد. ولى علم بيان براى ستايش خداوند از عهدۀ كسى بر نمىآيد.
بيان ستايش خدا را جز خودش كسى نمىتواند. قرآن را در دست دارم، به آياتش نگاه مىكنم، جرئت خواندن ندارم. مثل كسى كه در كنار اقيانوسى ژرف ايستاده و جرأت نزديك شدن ندارد، و فقط از دور نگاهش مىكند، به همان صفحه خيره شدم، دستانم مىلرزيد، قرآن را روى زانويم گذاشتم، در همان نگاه سطحى، نگاهم روى اين آيه ثابت ماند، كُلُّ مَنْ عَلَيْهٰا فٰانٍ خواستم بگذرم ولى نشد. آيا اين آيه يعنى فانى شدن انسان و همه چيز؟ يا كاملاً برعكس، جرأت گفتنش را ندارم، و پناه مىبرم به خدا! به نظر مىرسد كه هيچ چيز فانى نيست. بلكه در خدا فنا