142بخوانى بعد از هر بار خواندن دو ركعت نماز و اين دعا را به جا آورى، حتماً خداوند در زندگيمان گشايشى به وجود خواهد آورد. شما كودك و معصوم هستيد، خدا مناجات و دعاى شما را مىپذيرد. من اين كار را انجام دادم و در طول 7 بار خواندن الواقعه و دو ركعت نماز و دعاى مخصوص، نمىبايست حرف هم بزنم».
گريستم، به حال خودم، به حال مرحوم پدرم كه مانند ميليونها انسان فقط همين را از قرآن مىدانيم و خدا هم به همين اندازه قانع است كه او بزرگ است و رحيم است و قانع!باز ورق زدم؛ سوره الرحمن بود. چند بار گفتم الرحمن، الرحمن، الرَّحمن! واقعاً هم الرَّحمن. «يادم آمد كه 9 يا 10 ساله بودم كه هر شب جمعه خانۀ همسايه مىرفتم و اين سوره را مىخواندم. همسايهاى داشتيم بنام برات محمد 4-5 منزل از ما دور بود. 5 فرزند داشت كه دومين فرزند به نام اكبر در جوانى مريض شد و فوت كرد.
علىرغم اين كه برات محمد و فرزندانش سالهاى مديد از خروس سحر تا نيمههاى شب براى حاج قربان كار مىكردند؛ معهذا در فقر و گرسنگى به سر مىبردند و هميشه هم بدهكار ارباب! مادر اكبر بد جورى داغدار و بىتاب بود، شبهاى جمعه مرا به خانهاش دعوت مىكرد، تا سورۀ الرحمن را براى فرزند جوانمرگش بخوانم.
آنها مرا براى قرآن خواندن انتخاب كرده بودند. چه اگر كسى ديگر بود مىبايست 5 ريال و يا چند عدد تخم مرغ به او بدهند، ولى آنها چيزى نداشتند. اين مادر هميشه مىگفت كه سوره الرحمن بخوانم.
نمىدانم چه حسى سبب شده بود كه او اين سوره را انتخاب كند؟ نيروى مرموز، حسى ناشناخته، فرشتۀ رحمت و... بالاخره چيزى، يا كسى به او گفته بوده كه خداى رحمن به سبب خواندن همين سوره هم كه شده